من عاشقم
من عاشقم عاشق کسی که وقتی بهش می گم دوسش دارم من و از خودش
نمی رونه ،عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه،
عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم،عاشق کسی که یک
لحظه فراموشش نمی کنم ،کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد
و به تک تک حرفام گوش می ده ،کسی که هستی و نیستیم
دستشه،کسی که بدون اون هیچیم،کسی که اگر دستام و رها کنه یک
لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم ،کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم
بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه،کسی که می دونم اشکام
ارزش ریختن به خاطرش و داره ،کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش
برام معنی مرگ و می ده ،کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و
من و نبخشه،کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم ،
آره من عاشق اونم

آغوشت چه آرامشی است که وقتی نیستی این آرامش به یکباره پر میکشد...
و من مبهوت و مات گم میشوم در شهر خاکستری غم...
گویی خورشید هم دیگر مثل همیشه نمی تابد...
خنکای سحر تازه ام نمیکند...
اشکهایم فقط میسوزانند و خطی از روزمرگی را بر جا میگذارند...
زمان پیر میشود...
ثانیه ها لنگ لنگان...گویی جان میکنند برای رسیدن به دقیقه ها...
زخمهای کهنه سر باز میکنند...
اما خونابه ای که میچکد فقط دردهایم را تشدید میکند و بس...
نه لبخندی برای تسکین...نه آغوشی برای پناه...
تنها عکس تو که مینگرد و چه جدی نمیخندد...
میدانم که زمان بازگشتت نیست اما...
با هر صدای پایی دلم با امیدی واهی میلرزد و با خود میگویم نکند...
نکند تویی که بی خبر آمده ای...
و لحظه ای بعد...
آنگاه که صداها محو می شوند و از تو خبری نیست...
یک نفر در درونم به سادگی و خیالبافیم قهقهه ای سرد سر میدهد...
و من خسته از این تنهایی به گوشه ای کز میکنم ...
این حال من بی توست...

